سفارش تبلیغ
واحد طراحی
واحد طراحی


فانوس

کودکی ادیسون

ادیسون در سال 1847 میلادی به دنیا آمد.

اما هنوز چند سال از تولد او نگذشته بود که به جرم رسیدن به سن هفت سالگی به مدرسه رفتن محکوم شد.

ولی او در مدرسه به جای درس خواندن همش از معلمهایش سوالهای عجیب و غریبی می کرد که آنها جواب هیچ کدام را نمی دانستند.

پس به پدر و مادر ادیسون پیغام دادن که این بچه ی شما غیر طبیعی است و به درد درس خواندن نمی خورد.

مادر ادیسون هم از حرف آنها ناراحت شد و گفت:شما خودتان غیر طبیعی هستید. شماها لیاقت ندارید که بچه ی من از شما سوالهای عجیب و غریب بپرسد.

بعد هم دست او را گرفت و برد خانه.

از آن به بعد ادیسون پیش مادرش درس می خواند و سوالهای عجیب و غریب را از او می پرسید.

ادیسون تصمیم گرفته بود مادرش را خوشبخت کند به همین خاطر یک باغچه ی کوچک درست کرد و شروع به کاشتن انواع سبزیها در آن کرد..اما این کار فایده نداشت  پس تصمیم گرفت هر جا که سبزی دید بخرد و آن را با قطار به شهر دیگری که در آن نزدیکی ها بود ببرد و با سود بیشتری بفروشد.

بعد از مدتی تصمیم گرفت در داخل قطار روزنامه هم بفروشد و دوباره به این فکر افتاد که یک ماشین چاپگر بخرد و خودش یک روزنامه چاپ کند.

ادیسون اخبار این شهر را از دهان این و آن جمع می کرد و در بین راه در داخل قطار روزنامه هایش را چاپ می کرد و به مردم می فروخت.

یک روز که قطار با سرعت از یک پیچ عبور می کرد ناگهان یک لوله ی پر از فسفرکه در کنار سبزی های ادیسون بود از روی میز به کف واگن افتاد و فورا آتش گرفت و واگن را هم به آتش کشید.

راننده ی قطار با یک شوت آبدار تمام سبزیها و روزنامه ها و لوله های آزمایش و مقدار زیادی باتری و بطری و دستگاه چاپ و خلاصه تمام آت و آشغالهای ادیسون که هیچ ربطی به هم نداشتند را روی سرش ریخت و گاز دادو رفت.

ادیسون دستگاه چاپش را کول گرفت و برد خانه اپشان.

و از لج راننده ی قطار یک روزنامه ی طنز راه انداخت و در آن شروع کرد به مسخره کردن بچه پولدارهای شهر.

کم کم کار ادیسون داشت بالا می گرفت که یکی از خرپولهای شهر آمد و گوش او را گرفت و گفت "مگه آدم قحط است که ما را دست می اندازی"

بنابراین ادیسون تصمیم گرفت بچه نگهبان یکی از ایستگاه های راه آهن را نجات بدهد تا شاید از این راه دری به تخته بخورد.

یک روز ادیسون  نا گهان دید که یکی از واگنهای قطار از ریل جدا شد و روی ریل فرعی افتاد.

یک "بچه نگهبان" داشت با سنگهای ریل فرعی  تیله بازی می کرد.

ادیسون شیرجه زد و او را از جلو واگن کنار کشید.

پدر بچه نگهبان با وحشت بیرون دوید و گفت:"اوه آقا!من چطور می توانم از شما تشکر کنم؟"

ادیسون هم که منتظر چنین فرصتی بود گفت:"لطفا به من فن مخابره ی تلگراف را یاد بدهید."

نگهبان هم همین کار را کرد و ادیسون یک تلگرافچی باحال از آب در آمد.

ماموریت ادیسون این بود که شبها در ایستگاه کشیک بدهد و سر هر ساعت یک علامت مخصوصی را به مرکز بفرستد.

ادیسون با خودش فکر کرد که لزومی ندارد او بی خودی بیدار بماند و سر هر ساعت علامت مخابره کند که من بیدارم.

بنا بر این یک دستگاه اختراع کرد و آن را طوری طراحی کرد که سر هر ساعت به جای ادیسون پیام مخصوص را به مرکز بفرستد.

اوضاع به همین منوال می گذشت که یک شب یکی از باز رسهای راه آهن که برای سرکشی آمده بود ادیسون را دید که خوابیده است.ولی دستگاه تلگراف سر هر ساعت مرتب به مرکز پیام می فرستد. بازرس این کار او را به مرکز گزارش داد و طبق معمول او را اخراج کردند.

اما ادیسون دوباره در یکی از ایستگاهها به کارش ادامه داد.این ایستگاه پر از سوسگ بود.

ادیسون از این وضع ناراحت شد و یک اختراعی علیه سوسگها انجام داد.او دو نواربلند فلزی رادروسط دیوار کار گذاشت و بعد دو سر نوار فلزی را به دو سر مثبت و منفی باتری وصل کرد. وقتی سوسگها در حال عبور پایشان به نوار فلزی می خورد برق آنها را می گرفت و می مردند.

ادیسون بیست ساعت از بیست و چهار ساعت را کار علمی می کرد.

یک روز ادیسون یک دستگاه جالب برای مجلس نمایندگان  آمریکا اختراع کرد.با این اختراع کافی بود که هر نماینده با فشار یک دکمه رای خودش را روی تابلو ثبت کند. این طوری هم زودتر رای گیری می شد و امکان تقلب هم کمتر بود.

ولی رئیس مجلس آمریکا حسابی دماغ او را سوزاند و گفت"آقا پسر اختراع شما باعث می شود که ما نتوانیم چیزی را که می خواهیم رد یا تصویب کنیم.همان رای گیری با لگن برای ما بهتر است.

ادیسون در 22 سالگی به نیویورک رفت در آنجا دستگاه تلفن یک شرکت بزرگ را تعمیر کرد و پس از مدتی دیگر دستگاه تلگراف را تکمیل کرد.

 

یک روز  یکی از سوزنهای دستگاه تلگراف توی انگشت ادیسون فرو رفت و او فورا به فکر افتاد که دستگاه گرامافون یا دستگاه ضبط را اختراع کند.

این اختراع اول کمی وحشتناک بود. وقتی که ادیسون برای اولین بار صدایش را روی یک صفحه کاغذ فلزی ضبط کرد و دوباره آن را پخش کرد همکار ادیسون که در کنار او بود از وحشت فرار کرد.

ادیسون دستگاه جدیدش را به افراد سرشناس واشنگتن برد.اما حاضران آن را باور نکردند و گفتند ادیسون از داخل شکمش صدا در می آورد.

ادیسون حدود 10سال آن را کامل تر کرد و حسابی مشهور شد.

در زمان ادیسون الکتریسیته بود اما روشنایی نبود.

ادیسون روزها و شبهای زیادی به همراه 50 نفر از همکارانش کار کرد آنها حتی غذایشان را سرپایی در حال اختراع می خوردند.

سرانجام ادیسون با اختراع لامپ توانست از الکتریسیته روشنایی تولید کند.

احتمالا تعداد دفعات اخراج ادیسون را هم به حساب اختراعاتش گذاشتند که 2500 تا شده بود.


سه شنبه 91/4/20 | 12:19 صبح | سمیرا حسنی | نظرات () |

www . night Skin . ir